تبليغاتX
آسمون خانوم!

سه ماه پیش بود که اخرین پست رو نوشتم ... خبری نشده از سه ماه پیش ... هیچ خبری ... همه چیز مثل قبله ... همه چیز این بار بر وفق مراده ... هنوز وقتی یاد اون کار لعنتی توی اون شرکت لعنتی تر می افتم ، حالم گرفته می شه و هزار بار خدا رو شکر می کنم که مجبور نیستم برم سرکار ...

امروز با یه دوست وبلاگی ام حرف می زدم ... تازه فهمیدم چقدر تنهام ... تازه فهمیدم خیلی وقته که با یه دختر حرف نزدم ... یادم افتاد که دوستی ندارم . دوستای دانشکده یا نگران درسشونن ، یا نگران دوست پسراشون ، یا نگران نمی دونم چی ! ولی حال نمی کنن با من حرفی بزنن ... چقدر بشینیم و در مورد استادی که رفته امریکا و سبیل آقای " سین " و موهای آقای ایکس حرف بزنیم ؟ خیلی وقته که هیچ جایی نرفتم ، هیچ کاری نکردم ... دلم یه دوست می خواد ... یه دوست واقعی ... جالب این جاست که توی خونه هم با کسی حرف * نمی زنم ... یه دوستی دارم که گاهی زنگ می زنه و حرف می زنیم ، ولی اون قدر درگیر کارش شده ، که فعلا ترجیح می دم مزاحمش نشم ... دلم برای شما دوستای وبلاگی ام تنگ شده ... شاید یه روز دوباره برگشتم بین شما وبلاگی ها ... امروز که دوست وبلاگی که باهاش حرف زدم خیلی هوایی ام کرد ...

عاطی ؟؟؟ آسمون خانومو یادت میاد ؟؟؟؟

* حرف در این جا معنی درددل می ده ... وگرنه توی خونه اون قدر غر می زنم که همه می گن بس کن آسمون خانوم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:4 توسط آسمون خانوم |

چند وقتی بود با آقای ماه دیگه زیاد به هم گیر نمی دادیم ... من دیگه حتی زیاد بهش اس ام اس هم نمی دادم ... شاید یه هفته بود که فقط 50 تومن اعتبار داشتم و حتی احساس نیاز نمی کردم که برم شارژ کنم ... تا این که یه اتفاق افتاد ...

دیروز یه هو گوشی و کیف پولمو توی تاکسی جا گذاشتم ... دستم اون قدر پر بود که نفهمیدم و توی تاکسی جا موندن ...

من تا شب نفهمیده بودم ... ولی شب که فهمیدم داشتم دیوونه می شدم ... پول ثبت نامم توی کیف پول بود . فردا شب هم باید اینترنتی ثبت نام می کردم ... مامان اینا که تنها چیزی که ازشون برمی اومد این بود : چرا حواستو جمع نکردی ؟؟؟

داشتم دیوونه می شدم ... زنگ زدم آقای ماه ... جواب نداد ... چند دقیقه بعد خودش زنگ زد ...

کلی براش گریه کردم ... کلی براش درددل کردم ... و مث همیشه آرومم کرد ...

 

 


فرداش که بهش زنگ زدم ، که بگم از یه جایی پول قرض کردم ، دیدم رفته سرکار ( عزیز دل من کارش دست خودشه ... می خواست برای ارشد بخونه وبرای همین دیگه نمی رفت ...)

وقتی فهمیدم به خاطر من رفته سر کار دوباره لبریز از یه حس شدم : دوست داشتن ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:45 توسط آسمون خانوم |

خيلي وقته نبودم ... آخه اصلا اتفاقي نمي افتاد كه گفتني باشه ... اتفاقاتي كه مي افتاد اون قدر گند بودن كه ترجيح مي دادم حرفي در موردشون نزنم ... محيط كار كه هر روز افتضاح تر از ديروز . يه مشت ادم مسخره دور هم جمع شدن و فقط مي خوان زير آب همو بزنن . مسئول امور اداري مون كه يه مدرك عقده ايه كه انگار درست حرف زدن با خانمها رو ياد نگرفته . فكر كرده منم آهن فروش بازارم . سرم هي داد مي زنه و من خير سرم مي خوام شخصيت خانوادگيمو حفظ كنم كه مردك دست بردار نيست ... نمي دونم ... از اون ور منشي مون فكر مي كنه من بيكارم ، هب زرت زرت زنگ مي زنه پايين كه بيا بالا تلفن جواب بده ... واي كه از دست اين جماعت ... بگذريم ... ولي مسئول امور اداريه بد جوري رفته رو اعصابم ... مردك *** !!!

و اما از آقاي ماه بگم ... كه ايشون قول دادن براي ارشد حسابي درس بخونن و رتبه ي عالي بيارن و بيان براي هميشه پيش آسمون بمونن !!! دعا كنيد براش ... نمي دونم چرا تازگي ها انقدر عشقولانگ شده ... خدا رو شكر ... گوش شيطون كر ...

آآآآآآآآآآهان ... اصل مطلبو يادم رفت ... با من قرارداد 6 ماهه بسته بودن ... وسط اين شش ماه قراردادمو تغيير دادن و يه چيزي حدود 80،‌90 هزار تومن از قراردادم كم كردن ... مهندس گفت از طريق پاداش جبران مي كنه ( اونم پاداش 30 تومن !‌) ولي سر ماه پاداش هم به من ندادن ... حيف كه الان مهندس مسافرته وگرنه كاري مي كردم كارستون !!! مي خوام براي اولين باز از نفوذم تو خانواده ي جناب مهندس استفاده كنم و به مامانم بگم با كلي ننه من غريبم بازي زنگ بزنه به مادرزن مهندس كه مي شه مامان دوستم !!! بگه اين دختر من براي اينكه خرج دانشگاهشو دربياره داره مي ره سركار بعد داماد تو اين كارو مي كنه ؟؟؟؟اين وسط اگر مهندس هم شاكي شد ، مي گم به من چه آقاي مهندس ... من وقتي نبودم مامانم زنگ زد به مادرزنتون !!! آخه مي دونين چيه ... اين چيزي كه از قرارداد من كم شده تو يه سال كمتر از يه ميليون مي شه ولي براي من خيلي پوله . من از غرب تهران پا نمي شم بيام شرق تهران ، كه كاري رو كه دوست ندارم انجام بدم و اخرش يه نون بخور نمير بگيرم ... دارم از عالم و آدم زده مي شم ... همه دارن خسته ام مي كنن ... بيا ببين چه خرجاي الكي اي تو شركت مي شه . براي سالگرد تاسيس فلان شركت مي رن يه ميليون تومن گل سفارش مي دن ، ولي از اون كارمند بدبخت فقط كسر مي كنن . حالا من كه خوبم ، قرارداد يكي از خانمها كه ب*ا*ر*د*ا*ر هست رو از يه  ساله كردن شش ماهه كه عيدي و سنواتش نصف بشه !!! اينم يه جورشه ... ولي مزيت شركتمون هم اينه كه سرماه حقوق مي دن ... نمي دونم ... خسته شدم از كار ...

عيد همگي تون مبارك ... ان شا الله اگه سال بعد من و آقاي ماه به هم رسيده باشيم ،‌نذر مي كنم كه ... ... ... !!!‌ بذاريد به هم برسيم ... نذرمو ادا مي كنم ...

چقدر كم تا ماه رمضون مونده ... حال و هواي ماه رمضون رو دوست دارم ... خدايا شكرت ... بذار يه ماه رمضون ديگه رو تجربه كنيم ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:27 توسط آسمون خانوم |

جمعه ی عمین هفته کتاب " ناتور دشت " نوشته ی جی دی سلینجر رو خوندم . صبح شروع کردم و شب تموم شده بود . آقا داداش که می گفت کتاب خیلی خوبیه و من هم به توصیه ی اون خوندمش . نمی خوام این جا کتاب رو نقد کنم چون نقد یه چیز کاملا شخصیه و ممکنه به نظر بقیه درست نباشه ... اما برای چی اینو گفتم ؟ توی این کتاب از همه قشر آدمی هست . یعنی با خوندن کتاب ، تو یه قسمتایی می گی : اِه ... این درست مث منه ...

من فقط توی یه قسمت دچار این حالت شدم :

" یه جا نویسنده می خواست یه نفر رو توصیف کنه و می گه : اون از اون آدمای پشت تلفنی بود . یعنی باید هر جا می رفت با خودش یه تلفن می برد ... "

یاد حرفای آقای ماه افتاده بودم که می گفت : اولا از صدای من از پشت تلفن خوشش می اومده ...

حالا یه فراخوان می ذارم ... چه می دونم یه دعوت ... بگین در مورد من چی فکر می کنید ؟ فکر می کنید چه شکلی  ام ؟ چه جوریم ... اخلاقم ... ظاهرم ؟؟؟

راهنمایی : این خانمه که این گوشه است هیچ ربطی به من نداره . فقط از قیافه اش خوشم میاد ... همین !!!!                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:8 توسط آسمون خانوم |

تک سکانس

خارجی – صف تاکسی – اسمون خانم اول صف ایستاده – یه پیکان درب داغون شیری رنگ میاد - راننده ی چهل ساله است و هیکل درشت و سبیل داره آسمون خانم می خواد درو باز کنه – نمی تونه

آسمون خانم - آقا ؟؟؟

درو باز می کنه و سوار می شه ...

راننده با نگرانی – چیزی تون شد ؟ پاتون رفت تو جوب ؟؟؟

آسمون خانم – نه چیزی نبود . در باز نمی شد .

داخل تاکسی موبایل راننده زنگ می خوره .

راننده – بله . خوبی آقا . باشه ... باشه ... کجایی . من الان مسافر دارم  . ساعت 7 میام اون جا .... آره ... فهمیدم کجایی ... میام .

راننده رو به آسمون خانم –  باجناق فامیل نمی شه ... بنزین تموم کرده ازم کارت سوخت می خواد ...

مسافرا همه پیاده شدن ... راننده یه سیگار درمیاره که بکشه ...

آسمون خانم – نکش آقا . این همه از صبح زحمت می کشی آخرش همه رو دود می کنی می ره ؟؟؟

راننده – من ورزشکار بودم . این جوری نبودم . خانمم سرطان گرفت . 13 ساله سرطان داره . هنوزم ورزشکاراش نمی تونن با من کل بندازن و منو بزنن زمین .

آسمون خانم - آخی ... الان خوبن ؟ سرطانشون خوب شده ؟ چه سرطانی داشتن ؟

راننده – سرطان زنان ...

آسمون خانم – خدا رو شکر که الان خوبن ... خدا برشون گردونده .

راننده – من بچه ی برادرمو بغل نکردم از اون موقع که یه وقت ناراحت نشه ...

آسمون خانم – مگه بچه دار نمی شین ؟؟؟

راننده – نه .

آسمون خانم – چرا از پرورشگاه بچه نمیارین ؟

راننده – خانمم می خواست برام زن بگیره . سه ماه خونه رو ول کردم رفتم . رضایت خدا برام مهمه . حتما نمی خواسته که نداده ... من نمی خوام کسی ازم ناراضی بشه . دیروز یه در بستی داشتم گفتم اگه مسافر سر خط نبود ، می رسونمت رفتم دیدم سه تا مسافر سر خطن . سوارشون کردم به دربستیه گفتم برو از این جا ماشین گیرت میاد ... ما برای خدا کار می کنیم .

آسمون خانم -امروز روز مَرده . روزتون مبارک !!!

از تاکسی پیاده می شه ....

 


خدایا ؟؟؟ به هر کسی که دلش می خواد ، بچه بده !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:24 توسط آسمون خانوم |

 

 

یادت هست ؟؟؟ پارسال ؟؟؟ لیله الرغائب ؟ خدایا ؟ یادت هست ؟ دور خانه ات می چرخیدم و صدات می زدم ؟ با هزار اسم ؟؟؟ با هزار نام ... با جوشن کبیر ... الغوث الغوث .... خلصنا من التار یا رب ؟؟؟ منو رهاندی ؟ از آتش جهنم ؟ کدام جهنمی هست از این دنیا سخت تر ؟ عدالت است ؟؟؟

من جهنم این دنیا بسمه ... نذار طعم دوریتو تو اون دنیا هم بکشم ... این دنیا اون چیزایی که حق هر آدمیه نداشتم ، ولی اون دنیا می خوام ... ازت همه ی اون چیزایی که این دنیا به زور ازم گرفته شد ، عوضشو می خوام ...

دلم می سوزه خدا ... برای گرسنه های آفریقایی ... مگه غذا حق آدما نیست ؟؟؟ خدا ؟ من دلم برای زنای خیابونی می سوزه . اونا هم حق داشتن یه زندگی نرمال و شوهر و بچه رو دارن ... دلم برای زمین و زمان می سوزه . برای مامانم که داره با اون گردنبند طبی اش تو اون اتاق غوره پاک می کنه ...

خدا ؟؟؟ من دلم برای آقای ماه می سوزه که تنهاست مثل خودم ...

خدا ؟؟؟؟ طواف وداعمو یادت هست ؟؟؟ چی می خواستم ؟؟ صلوات می فرستادم ... یه هو چی شد ؟؟؟ خدا ؟؟؟ یه هو تسبیحم پاره شد ... من به فال نیک گرفتم ... گفتم می رسم به آرزوم ... هنوز دیر نشده ... ناامیدم نکن ...

خدا ؟؟؟ چرا منو با اون پرها سر کار می ذاری ؟؟؟ هر وقت ازت نشونه می خوام ، هر جا ازت نشونه می خوام ، حتی جاهایی که پرنده ای نیست ، یه پر می ندازی و می گی صبر کن ... باید اسمم به جای آسمون صبور بود ... البته آسمون هم صبوره هم مهربون ...

خدا ؟ تو لیله الرغائب امسال ، یکی از چیزهایی رو که ازم گرفتی خواستم ... محبت ... محبت آقای ماه ...بهم برش گردون خدا ...

 

 


من حس می کنم "لیله الرغائب " یه نشونه است . یه نشونه که بفهمی تا آخر سال چی می خوای ، آرزوهاتو یادآوری کنی و برای رسیدن بهوشن تلاش کنی .. من یه سال بهترین شب آرزوها رو داشتم ... امیدوارم تکرار بشه ... دعاهام خیلی کوتاه بودن ... خدا هم می دونه خسته ام ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:51 توسط آسمون خانوم |

 

 

 

lexus عزیز

 

اپیزود اول :

توی اتوبوس ونک آزادی صندلی های ردیف یکی مونده به آخر نشسته ام . یه دختر خسته میاد و می شینه روی سکوی پای صندلی های آخر . خسته است . اصرار می کنم که بیاد به جام بشینه . می گه که اسلامشهر زندگی می کنه . برای ماهی صد تومن میاد تهران . منشی دکتره . من باید مترو پیاده شم . براش آرزوی موفقیت می کنم .

 

اپیزود دوم :

خیلی وقته که دارم پول جمع می کنم که بتونم برای مامانم و پدرم یه فیش حج عمره بخرم . ولی هنوز موفق نشدم ... مگه با ماهی ... حقوق می شه از این ولخرجی ها کرد ؟؟؟

 

 اپیزود سوم :

نشستم روی مبل . منتظرم که 3 در 4 شروع شه . یه روزنامه یه گوشه افتاده . بلندش می کنم و ورقش می زنم . با خودم می گم که ما این همه پول می دیم به روزنامه ای که نصف بیشترش تبلیغاته . یه هو چشمم می افته به یه تبلیغ ( یا همون آگهی ) فروش نقدی و اقساط خودروی LEXUS ... 7 سال گارانتی یا 500000 کیلومتر .... خوبه . چه عجب ... یه ماشین و این همه گارانتی ... قیمت هاش از 84500000 تا 164000000 خب ... قیمتش هم که خوبه . 16 میلیون گرونترینشه ...  ولی زیادی ارزون نیست ؟؟؟ به قیافه اش نمی خوره ها ... وقتی بالای جدول قیمتاشو می خونم قیافه ام این شکلیه    یعنی چی ؟؟؟ 164 میلیون برای ماشین ؟؟؟ خیلی زیاد نیست ؟

 

اپیزود چهارم :

توی شهر LEXUS سواران ، چند تا مسافر کش هستن که می خوان ماشین قدیمی شونو عوض کنن ولی پول ندارن ؟ یعنی توی این شهر کسی گرسنه نیست ؟ خدا آخر عاقبت همه مونو به خیر بگذرونه ...

 

 


پی نوشت : حالم خوبه ... با درد باید ساخت . طول می کشه ، ولی خوب می شه ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:20 توسط آسمون خانوم |

 

 

" ربنا لا تحملنا ما لا طاقه لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا ... انت مولانا فانصرنا علی القوم الکافرین ...

خدایا ... آن چیزی را که نمی توانیم طاقت بیاوریم را به ما تحمیل نکن ... و ما را ببخش و بیامرز و رحمت کن ... تو سرور ما هستی و ما را بر قوم کافران پیروز گردان !!! "

 

می خونم . روزی 5 بار این دعا رو می خونم . توی قرآن اومده و تا چند وقت قبل برای من نشونه ی این بود که ممکن است بلاهایی سر آدم بیاد که از طاقتش بیرون باشه ...

باورم نمی شد که به همین زودی این اتفاق بیفته ...

با برادرم دعوام بشه و رکیک ترین حرفا رو بشنوم ...

عصر از خونه به بهانه ی پیاده روی بزنم بیرون و برم خونه مادربزرگم ...

پیرزن همیشه در خونه اش به روی همه بازه ... بی هیچ حرفی گفت اینجا هم خونه ی توئه . قدمت روی چشم من ...

یه دایی دارم که در سن 52 سالگی برای این که بیکار بود خانمش ازش طلاق گرفت و الان پیش مادربزگمه و به هر بهانه ای از پیرزن پول می گیره ... یه ماشین داره و اخیرا برای تعمیرش ، 1 میلیون تومن از دیگران قرض کرده . بعد میاد می شینه تو خونه و با کامپیوتر بازی می کنه و هر چند وقت یه بار پسراشو میاره اونجا تا مادربزرگم براشون کار کنه و محبت کنه و ...

بیچاره مادربزرگم یه حقوق بازنشستگی بابابزرگمو داره و هزار و یه قسط ... حالا همه ی حقوقش رو هم برای تعمیر ماشین دایی داده بود .

امروز داشتیم با هم می رفتیم بیمارستان ...

این بیمارستان ... بابت خدماتی که به مادربزرگم می ده پول خیلی کمی می گیره ...

مادربزرگ خیلی وقت بود که دل درد داشت و امروز با من می خواست با مترو تا یه جایی بیاد ...

به دایی گفت پول بده . مرد گنده بر می داره 100 تومنی 200 تومنی هاشو می ذاره رو هم و چند تا 50 تومنی هم چاشنی اش می کنه و می ده به مادر بزرگ ... بهم بر می خوره . موقع پیاده شدن می بینیم جلوی ماشینو هنوز هیچی نشده زده ...

رفتیم و من سر ایستگاهی که می خواست پیاده اش کردم و خودم رفتم دنبال کارم ...

موقع برگشتن دایی گفت ماشینش خراب شده بود و مادربزرگ از مترو تا خحونه تو گرمای ظهر خودش اومده بود .

تلفنی با مامانم درددل می کرد که هنوز هیچی نشده ماشین این خراب شد و چراغ جلوش رو هم زده ...

یه هو دایی داد و بیداد کرد که من نزدم و شما دروغ می گین ...

من گفتم دایی وظیفه ی یه مرد کارکردن و پول در آوردنه . نه این که موقعی که پول می خوایم یه دسته 100 تومنی بدی به مادریزرگ ...

یه هو دایی شروع کرد به داااااااااااد زدن و فحش هایی رو که تو چاله میدون هم ممکن نیست بشنوی ... بعد هم حمله کرد و حسابی ... بگم ؟؟؟ منو کتک زد !!! بله !!! دایی ما هم ما را کتک زد ...

خدا درد بی کسی رو به هیچ کس نچشونه ...

من خیلی بی کسم . فقط خدا رو دارم . برام دعا کنید ...

از بس گریه کردم و دایی محکم زده تو صورتم ، همه صورتم درد می کنه ...

این وسط تنها چیزی که دیگه بهش فکر نمی کنم آقای ماهه !!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:17 توسط آسمون خانوم |

 

بی هیچ بهانه ای ، بی هیچ حرفی ، بی هیچ کلامی ، قرار شد همه چیز بینمون تموم بشه .

یه حرفایی تو دلم موند که بهش نگفتم ولی مهم نیست ... چه حرفی وقتی قرار نیست چیزی بین ما باشه ، می تونه احساساتمو نشون بده ؟

خودم نمی دونم چرا ؟ ولی حس می کردم آقای ماه روی یه حرف نمی مونه . اون قدر ذهنم مشغوله که کلمه ها یادم نمیان ... قاطع ... نه ... نمی دونم ... مهم نیست دیگه .

از این قهر و آشتی ها بینمون زیاد بوده . ولی روزی نبوده که مثل امروز من دیگه نگران نباشم ، دیگه برام مهم نباشه چی می خواد بشه ...

دارم به این فکر می کنم که اگه با آقای ماه ازدواج کنیم و اون یه هو این جوری بشه چی سرم میاد ...

امشب sms  داده " من و تو از اول هم نمی دونستیم که مال هم نیستیم ... "

اگه من می دونستم که مال هم نیستیم ، حرمت ب*و*س*ه هامو نگه می داشتم ...

گاهی که فکر می کنم اشتباه کردم ، با خودم می گم که توی اون موقعیت درستترین کاری که می شد کرد همون بوده ، چون اگه  فکر درست تری بود ، همونو انجام می دادم ...

مثل الان که به نظرم درست ترین کار جداییه .

من می سازم با درد تازه ... با آهنگای ه*م*ا*ی*و*ن *ش*ج*ر*ی*ا*ن عزیز ! " بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست ، بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست ... " داره می خونه ... دلم می گیره ... دلم برای دلم می سوزه که این همه تنهاست ... " روا بود که چنین بی حساب دل ببری ، مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست " می شه ساخت ... بالاخره یه روز این اتفاق می افتاد . بالاخره باید سوخت و ساخت " به کار دشمن و بیگانه رفت چندین روز ، زدوستان نشنیدم که آشنایی هست ... "  کاش این بار مثل هر بار نباشه که یکی  دلتنگ بشه و زنگ بزنه ، اون یکی دلش نیاد و جواب بده و باز روز از نو ، روزی از نو " کسی نماند که بر درب من نبخشاید ، کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست "

شاید به خاطر این جدایی مون اتفاق افتاد ، که من جذاب نبودم ، حرف زیادی برای گفتن نمونده بود ، دنیاهامون متفاوت بود ، شاید برای این که من دنبال یه راه برای فرار از این خونه که هر روز همه توش داد می زنن هستم ، وبه هر چیزی که هست چنگ می زنم  که نجات پیدا کنم ...

شاید باید آشنایی مون یه جور دیگه اتفاق می افتاد ...

در هر صورت می دونم که این دفترو باید بست . توی همین شب نحس گرم تابستونی ، موقع غیب شدن لباسای سیندرلا ، باید همه چیزو تموم کرد ...

دینگ ... 1

چشمهات دیگه تکرار نمی شن ... اون موقع ها صداقت توش بود ، مثل الان ... ولی یه چیز دیگه هم بود ، یه برق ، شاید برق دوست داشتن ، که حالا نیست ... بی فروغ شدن ، ولی هنوز قشنگن ... یا به قول شاعرا ، خانمان سوز ...

دینگ ... 2

دیروز بابابزرگ وحید ( پسردایی ام ) درست می گفت ... می گفت اگه بتونیم اشتباهاتمونو بذاریم زیر پامون ، می شه به آسمون برسیم ... ممنون که منو یه پله به آسمون شدن نزدیک کردی ، هر چند که هنوز هم می گم ، اشتباه نبود ، قشنگترین اتفاق بود ...

دینگ ... 3

مگه می شد از هم بی خبر باشیم ؟ ولی الان شده ... من همون آسمونم که تو 56 تا missed call  تو یه ساعتی که خواب بودم برام می نداختی ... ولی الان دو روزه که چیزی نگفتی ... شاید تو هم تنهایی ... ولی تنهایی رو دوست داری ...

دینگ ... 4

 به خاطر همه ی لحظه های دوست داشتنت ازت ممنونم ... ببخش که نتونستم آسمونت بمونم .... ولی ماه من ... قول می دم که آسمون آبی تری ب ات پیدا کنم و خودم توی محاق (*)بمونم ...

(*) می دونم که می دونین ... ولی برای اونایی که نمی دونن می گم ... محاق اون شبایی رو می گن که ماه تو آسمون نیست ...

دینگ ... 5

دینگ ... 6

دینگ ... 7

دینگ ... 8

دینگ ... 9

دینگ ... 10

دینگ ... 11

دینگ ... 12

تو می ری و من می مونم با آهنگای سنتی هما*یو*ن !

" از این تنگین قفس جانا پریدی .... از این زندان طراران جهیدی ... ز روی آینه گل دور کردی ... بر آیینه بدیدی آنچه دیدی ... دگر بار شه ساقی رسیدی ... مرا در حلقه ی مستان کشیدی ... دگر باره شکستی توبه ها را ... به جانی پرده ها را بردریدی ... خبرها می شنیدی زیر و بالا ... بر آن بالا ببین آنچه شنیدی ... چو آب و گل به آب و گل سپردی ... قماش روح بر گردون کشیدی ... ز گردشهای جسمانی بجستی ... به گردشهای روحانی رسیدی ... گزین کن هر چه می خواهی و بستان ... چو ما را بر همه عالم گزیدی ...  "

 


از این به بعد من فقط یه آسمون خانمم ... بدون آقای ماه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:59 توسط آسمون خانوم |

 

 

باران را بهانه كن...
مي دانم
حالا سالهاست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد

کاش بشنوی . کاش صدامو بشنوی . کاش صدام به گوش یه نفر برسه . کاش بدونی این روزا دارم چی می کشم . کاش تنهام نذاشته بودی مثل امروز که سهم من از تو فقط دو تا sms  بود و همین ... چقدر دلم گرفته . چقدر تنهام ...
حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوري
آن همه صبوري
من ديدم از همان سر صبح آسوده
هي بوي بال كبوتر و
ناي تازه نعناي نورسيده مي آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و ...من نمي دانستم
!

یعنی قراره تو بیایی ؟؟؟ چقدر دلم لحظه هایی که قلبم از جا کنده می شه تا توی مترو ببینمت تنگ شده . اون لحظه هایی که چشمام برای پیدا کردنت می گرده و بعد ... بین اون همه جمعیت توی مترو فقط تو رو می بینه ... انگار زمان وایساده . کسی رو تو جمعیتی که انگار وایسادن تا تماشامون کنن ، نمی بینم ... سکوت برقرار می شه و من لبخند می زنم ... اندازه ی سرتاسر صورتم . تو اما با نگاه خسته نگاهم می کنی و من دلم برای خستگی هات و تنهایی هات و سختی هات کباب می شه . چی از دستم برمیاد ماه من ؟؟؟

دردت به جان بي قرار پر گريه ام
پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي؟

کجا بودی بشنوی حرفامو ؟ این همه سالها که بالشو فشار می دادم روی دهنم تا صدای دادمو کسی نشنوه کجا بودی ؟؟ اون روزایی که خانم تناردیه ( خانم تناردیه زن بابامه !!! ) اذیتم می کرد کجا بودی ازم دفاع کنی ؟ کجا بودی که لااقل برات بگم چی به روزم میاد . شاید اگه زودتر اومده بودی همه چیز عوض می شد ... اما الان سهم من از تو چیه ؟ سهم من ؟؟ دوتا چشم خسته ی بی قرار ... دو تا چشم که فقط خودم و خودت می دونی که چی توش می بینم . کاش پاک بودیم . مثل دوتا بچه ... کاش هنوز حرفام برات جذابیت داشت . کاش هنوزم ... هنوزم ... می خواستی بشنوی ام ...
حالا كه آمدي
حرف ما بسيار،
وقت ما اندك،
آسمان هم كه باراني ست...!

چی بگم برات ؟ از کجای این قصه بگم که نه بهت بربخوره ، نه دلت بشکنه و نه دلت برام بسوزه ؟؟؟ چی برات بگم ؟ این همه حرف منو به سکوت می کشونه ...
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
دوري از ديدگان دريا نيست!

وای ... بعد از یه نصفه روز باز باید همه چیزو فراموش کرد . اون صورت ماهو ... اون چشما رو ... اون لبا رو که وقتی حرف می زنی چیزی جز اونا رو نمی بینم ... موقع رفتن فقط اشکم میاد و خیلی سعی می کنم جلوشونو بگیرم و این جوری می شه که عنق می شم ...
سر به سرم مي گذاري...ها؟
مي دانم كه مي ماني

کاش می موندی . کاش می موندی پیشم . کاش یه جایی داشتم که می ذاشتمت اون جا و فقط نگاهت می کردم ... کاش می موندی و می دیدی مشکلاتمو ... کاش ... کاش پیشم می موندی ... کاش ...
پس لااقل باران را بهانه كن
دارد باران مي آيد.

بگو ... بگو که می مونی . بگو که سهم ما از هم یه بعد از ظهر تو چند ماه نیست . بگو که من بیشتر حق دارم ... بگو تو هم دلت گرفته ... بگو ...
مگر مي شود نيامده باز
به جانب آن همه بي نشاني دريا برگردي؟
پس تكليف طاقت اين همه علاقه چه مي شود؟!

چرا جدایی مون این قدر زود اتفاق می افته . چرا من هم مث همه ی دخترا نباید تو رو هر روز و هر هفته ببینم ... کاش پیشم می موندی تا بهت می گفتم که که علاقه ام چقدره ...

تو كه تا ساعت اين  صحبت ناتمام
تمامم نمي كني،ها!؟
باشد گريه نمي كنم
گاهي اوقات هر كسي حتي
از احتمال شوقي شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد،
چه عيبي دارد!

موقع اومدن و رفتنت ، همیشه گریه ام می گیره ... از شوق و از غم ... چون همیشه خداحافظی زودتر از سلام اتفاق می افته ... سه ماه برای سلام کردن به تو انتظار می کشم و بعد از اون ، توی یه بعد از ظهر ، همه چیز خیلی زود تموم می شه و باز من می مونم و یه دنیا دلتنگی ...
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي آيد،باران مي آيد.
حالا كم نيستند ،اهل هواي علاقه و احتمال
كه فرق ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي فهمند

هستن ؟؟؟ یعنی مثل من و تو هستن که فرق بین فاصله رو با گفتگوی گریه بفهمن ؟؟؟ هستن کسایی که گریه هامو به پای ضعفم ندونن ؟؟؟
فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و
آسمان هم كه باراني ست...!

 

 

این روزا خیلی دلم گرفته ... آقای ماه خیلی سکوت کرده و این منو می ترسونه . من عاشق اون شعر بالام .... و عاشق حرف زدن برای آقای ماه ... از بس دلم گرفته بود که اینجا باهاش درددل کردم . کاش اتفاق بدی نیفتاده باشه ....

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:52 توسط آسمون خانوم |

این وبلاگ متعلق به آسمون خانوم می باشد !!!!


امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی ؟
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی ؟
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی ؟