
بی هیچ بهانه ای ، بی هیچ حرفی ، بی هیچ کلامی ، قرار شد همه چیز بینمون تموم بشه .
یه حرفایی تو دلم موند که بهش نگفتم ولی مهم نیست ... چه حرفی وقتی قرار نیست چیزی بین ما باشه ، می تونه احساساتمو نشون بده ؟
خودم نمی دونم چرا ؟ ولی حس می کردم آقای ماه روی یه حرف نمی مونه . اون قدر ذهنم مشغوله که کلمه ها یادم نمیان ... قاطع ... نه ... نمی دونم ... مهم نیست دیگه .
از این قهر و آشتی ها بینمون زیاد بوده . ولی روزی نبوده که مثل امروز من دیگه نگران نباشم ، دیگه برام مهم نباشه چی می خواد بشه ...
دارم به این فکر می کنم که اگه با آقای ماه ازدواج کنیم و اون یه هو این جوری بشه چی سرم میاد ...
امشب sms داده " من و تو از اول هم نمی دونستیم که مال هم نیستیم ... "
اگه من می دونستم که مال هم نیستیم ، حرمت ب*و*س*ه هامو نگه می داشتم ...
گاهی که فکر می کنم اشتباه کردم ، با خودم می گم که توی اون موقعیت درستترین کاری که می شد کرد همون بوده ، چون اگه فکر درست تری بود ، همونو انجام می دادم ...
مثل الان که به نظرم درست ترین کار جداییه .
من می سازم با درد تازه ... با آهنگای ه*م*ا*ی*و*ن *ش*ج*ر*ی*ا*ن عزیز ! " بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست ، بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست ... " داره می خونه ... دلم می گیره ... دلم برای دلم می سوزه که این همه تنهاست ... " روا بود که چنین بی حساب دل ببری ، مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست " می شه ساخت ... بالاخره یه روز این اتفاق می افتاد . بالاخره باید سوخت و ساخت " به کار دشمن و بیگانه رفت چندین روز ، زدوستان نشنیدم که آشنایی هست ... " کاش این بار مثل هر بار نباشه که یکی دلتنگ بشه و زنگ بزنه ، اون یکی دلش نیاد و جواب بده و باز روز از نو ، روزی از نو " کسی نماند که بر درب من نبخشاید ، کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست "
شاید به خاطر این جدایی مون اتفاق افتاد ، که من جذاب نبودم ، حرف زیادی برای گفتن نمونده بود ، دنیاهامون متفاوت بود ، شاید برای این که من دنبال یه راه برای فرار از این خونه که هر روز همه توش داد می زنن هستم ، وبه هر چیزی که هست چنگ می زنم که نجات پیدا کنم ...
شاید باید آشنایی مون یه جور دیگه اتفاق می افتاد ...
در هر صورت می دونم که این دفترو باید بست . توی همین شب نحس گرم تابستونی ، موقع غیب شدن لباسای سیندرلا ، باید همه چیزو تموم کرد ...
دینگ ... 1
چشمهات دیگه تکرار نمی شن ... اون موقع ها صداقت توش بود ، مثل الان ... ولی یه چیز دیگه هم بود ، یه برق ، شاید برق دوست داشتن ، که حالا نیست ... بی فروغ شدن ، ولی هنوز قشنگن ... یا به قول شاعرا ، خانمان سوز ...
دینگ ... 2
دیروز بابابزرگ وحید ( پسردایی ام ) درست می گفت ... می گفت اگه بتونیم اشتباهاتمونو بذاریم زیر پامون ، می شه به آسمون برسیم ... ممنون که منو یه پله به آسمون شدن نزدیک کردی ، هر چند که هنوز هم می گم ، اشتباه نبود ، قشنگترین اتفاق بود ...
دینگ ... 3
مگه می شد از هم بی خبر باشیم ؟ ولی الان شده ... من همون آسمونم که تو 56 تا missed call تو یه ساعتی که خواب بودم برام می نداختی ... ولی الان دو روزه که چیزی نگفتی ... شاید تو هم تنهایی ... ولی تنهایی رو دوست داری ...
دینگ ... 4
به خاطر همه ی لحظه های دوست داشتنت ازت ممنونم ... ببخش که نتونستم آسمونت بمونم .... ولی ماه من ... قول می دم که آسمون آبی تری ب ات پیدا کنم و خودم توی محاق (*)بمونم ...
(*) می دونم که می دونین ... ولی برای اونایی که نمی دونن می گم ... محاق اون شبایی رو می گن که ماه تو آسمون نیست ...
دینگ ... 5
دینگ ... 6
دینگ ... 7
دینگ ... 8
دینگ ... 9
دینگ ... 10
دینگ ... 11
دینگ ... 12
تو می ری و من می مونم با آهنگای سنتی هما*یو*ن !
" از این تنگین قفس جانا پریدی .... از این زندان طراران جهیدی ... ز روی آینه گل دور کردی ... بر آیینه بدیدی آنچه دیدی ... دگر بار شه ساقی رسیدی ... مرا در حلقه ی مستان کشیدی ... دگر باره شکستی توبه ها را ... به جانی پرده ها را بردریدی ... خبرها می شنیدی زیر و بالا ... بر آن بالا ببین آنچه شنیدی ... چو آب و گل به آب و گل سپردی ... قماش روح بر گردون کشیدی ... ز گردشهای جسمانی بجستی ... به گردشهای روحانی رسیدی ... گزین کن هر چه می خواهی و بستان ... چو ما را بر همه عالم گزیدی ... "
از این به بعد من فقط یه آسمون خانمم ... بدون آقای ماه ...